دلنوشته های یک خیال کبود ...

اینــ ــجــ ــا ! نــَقــ ــش ِخیــ ـــال ِ مــ َـــن ! خــ ــیــ ــال ِ کــ َـبـ ـود ِمــ َــن ...

دستکش ...
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢  کلمات کلیدی: دستکش ، خیال تو

 

دستکش‌هامو گرفته تو دستش و میگه : بیا بگیرشون دستت کن ؛
من الان از بیرون اومدم سوز ِخیلی بدی میاد ، دست آدم بی حس می‌شه ...
میگم : نمی‌خوام ! دستای من یخ نمی‌کنن ؛
برمی‌گردم و تورو نگاه می‌کنم و دستتو محکم می‌گیرم تو دستم 
و بهت لبخند می‌زنم و راه میفتیم ...

میدونی ؟!
من با خیال ِ تو نفس می‌کشم ...

 


 
: )
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩  کلمات کلیدی:

هنوز می‌پرستمت 
هنوز ماه ِ من تویی ... 


 
نامه ای برای دخترکی ، که دختر من نشد ...
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠  کلمات کلیدی: دخترم




چقدر آرامم دخترک کوچک من که تو نیستی ...

که تو روی زمین نیستی و همیشه در قلب منی ...

که من هیچ وقت نمی خواهم پاهای کوچکت سردی زمین ِ سرد را لمس کند ...



تعجب نکن !

اینطور معصومانه به من زل نزن !

به من که قرار بود مادر تو باشم ...

به معصومیت کودکانه ات قسم بیشتر از هر مادر ِ دیگری عاشقت هستم ! باور کن ...

ببین ! آنقدر عاشقت هستم که به دنیا نمی آورمت ...

آنقدر عاشقت هستم که نمی خواهم میان نامردی مردمان این روزگار نفس بکشی ...

می دانم ! یک روز قرار بود دختر من باشی ...

قرار بود دستهای کوچکت را میان دستهایم بگیرم ...

می دانم !

قرار بود یک روزی که حتما قشنگ ترین روز زندگی من می شد پس از دردی شیرین پا به این دنیا بگذاری ...

قرار بود لحظه لحظه کنار من قد بکشی ، بزرگ شوی ...

قرار بود به تو یاد بدهم کلمه کلمه عشق را ...

زندگی را ...

دخترکم ...

عزیزکم ...

می خواستم برایت هجی کنم که میان صد رنگی مردم این زمانه حتی اگر شده رسوا شوی ! همرنگ نباش ...

می خواستم دستهای کوچکت را بگیرم و به تو بیاموزم که بلند شوی ! راه بروی !

می خواستم آغوشم مادرانه ترین آغوش دنیا باشد برای تو ...

می خواستم قصه گوی تمام قصه های شیرین ِزندگی باشم برایت ...

می خواستم اما نشد !

دیدن ِپوچی این دنیا مرا از داشتن تو محروم کرد ...

می دانم !

مادر بودن شیرین است ...

آنقدر که حتی فکر کردن به نوازش صورت پاک تو مرا می برد تا اوج ...

اما

گل ناز من

آرام باش و برای آمدنت بی تابی نکن ...

فرشته ی کوچک من ...

زمین جای امنی برای تو نیست ...

برای تو که من دلم می خواهد همیشه پاک بمانی آبی آسمان ها جای امن تریست ...

کنار خدا !

عزیزکم میترسم !

چگونه تو را به دنیا یی بیاورم که مردمانش شکستن برایشان تفریح است ؟!

چگونه تو را مهمان روزگار نامردی کنم که هر گوشه ی قلبت را زخم می زند ...

قلب کوچکت را !

چگونه دعوتت کنم به ضیافت دنیایی که لحظه لحظه ی آدم هایش پر از دروغ است و دروغ است و دروغ ...

حتی تصور شکستن تو روح از تن ِ من بیرون می کشد ...

آدم های این زمانه از کوچک و بزرگ رحم ندارند دخترکم ...

نمی خواهم بشکنندت ...

نمی خواهم دلت بازیچه ی دست ِبازیگران ِ قهّار ِاین دنیا شود ...

عزیزکم قهر نکن ...

ببین چشمهایت پر از اشک است ...

ببین غصه به صورت ِ معصومت نمی آید ...

من قول می دهم از روی همین زمین همه ی حواسم به تو باشد فرشته ی کوچک من ...

قول می دهم برایت قصه بگویم ...

به خوابم که آمدی موهایت را نوازش کنم و در آغوشم بخوابانمت ...

خوابت که بُرد تمام عطر موها و تنت را نفس بکشِم ...


اما میترسم !

نکند یک وقت هوس کنی به زمین بیایی !

نکند خدا تو را دختر ِ مادری دیگر کند !

نکند مال من نباشی دیگر ! دختر ِ خیالی من نباشی !

نکند به خوابهایم نیایی !


صبر کن ...

ببین دخترک کوچک من ...

حرفی نیست !

اگر روزی دلت زمینی شدن را خواست ...

اگر روزی ، جایی ، ثمره ی شبی شدی عاشقانه ...

اگر به زمین آمدی ...

دخترکم ...

عزیزکم ...

صبور باش ...

قول می دهم که در دنیای دیگری دوباره دختر ِ من باشی ...

قول می دهم همیشه در فکر من ، قلب من و احساس ِ من باشی !

تو هم قول بده !

همیشه ، حتی وقتی بزرگ شدی هم همیشه همینقدر پاک بمانی ...


حتی اگر سخت ...

حتی اگر دردناک ...

اما همیشه ...

قول بده ...

 
وزندگی در جریانه ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

بیشتر از صدبار این صفحه رو باز کردم تو این مدت که بنویسم !‌اما نشد ! حتی این بار هم

نمی دونم به آخر میرسه این نوشتن یا نه !

دلم واسه نوشتن اینجا تنگ میشه اما حس می کنم حرفی نیست !‌

میام از غصه هام بنویسم میبینم انصاف نیست بعد اینهمه وقت بیام از غصه و دلتنگی

بنویسم ؟! 

توی سالی که گذشت تجربیات زیادی بهم اضافه شد !‌ و من برای بار هزارم فهمیدم که

آدم زندگی بی عشق نیستم !‌ حتی وقتی تنها هم هستم عاشقم !

معنی این جمله رو خیلی ها می فهمن ... می دونم ...

برای همتون سالی پراز عشق و سلامتی و شادی  آرزو می کنم ...

از همه ی اونایی که تو این مدت من و از یاد نبردن هم ممنونم !‌به طور ویژه دوست دارم

بعضی ها رو که اینقدر خوبن !  از ته دل  :*

 


 


 
من عاشقت نیستم ببخشید ...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: من عاشقت نیستم ببخشید

موهبت بزرگیست ! خیلی بزرگ  ،موهبت یک عشق ...

داشتن کسی که دائم نگرانت باشد ! دائم بپرسد سارا خوبی ؟! سارا ! لباس گرم

پوشیدی ؟! سارا ناهار خوردی ؟! سارا سردردت خوب شد ؟! سارا رسیدی ؟!

اما بگذار اینجا بنویسم حرفهایی را که اینروزها چسبیده بیخ گلویم ! که هی می آیم

رودر رو برایت بگویم هی دلم نمی آید !

هی می آیم بگویم مرسی که دوستم داری ! مرسی که عاشقم هستی ! مرسی که

نگرانم هستی !

اما من عاشقت نیستم ! ببخشید !

اما من دوستت ندارم ! ببخشید !

خواستم نشد !

نمی شود !

 

به خدا عذاب بزرگی میکشم از اینکه به زور داری خودت را در لحظه لحظه ی زندگی ام

جا میدهی بی آنکه جایی برایت باشد !

هربار که می آیم چشمهایم را ببندم و حرفهایم را رک و پوست کنده بگویم نمی توانم !

اشتیاق و دوست داشتن تو نمی گذارد که بگویم اگرچه تو کنار من  آرامی اما من دارم

کنار تو عذاب می کشم ! دوست داشتن زوری نیست ! کاش این را از سرمای من

 بفهمی و بروی ! کاش نمانی تا حرمت ها شکسته شود ! کاش اصرار به تولد عشقی

که میدانم هیچ گاه نخواهد آمد نکنی ...

 

کاش ...

کاش ....

کاش ...

 

 

 

 

 


 
و مرگـــ ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩  کلمات کلیدی: مرگ ، پدربزرگ

دیگـه هیچ بزرگتری تو خانوتدمون نیست ...

بین  4نفر پدربزرگ و مادربزرگی که داشتم ...

امروز داریم میریم آخرینشون یعنی پدربزرگم رو به خاک بسپاریم ...

چقدر سخته چشماتو باز میکنی و میبینی عزیزترین آدمای خاطره های کودکیت یکی

یکی دارن میشن یه اسم رو یه تیکه سنگ و یه عالمه خاطره تو قلبت ...

زودمیگذره دنیا ... خیلی زود ...

 

 


 
زن بودن ...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥  کلمات کلیدی: زن بودن

دلم خواست دوباره این مطلب قدیمیو بذارم :)

ببخشید که تکراریه ...

 

جرات می خواهد میان ى این همه زن های آرمانگرای ِاینروزها تمام قد ایستادن و

اعتراف کردن !

اینجا اما محیط امن صداها ی من است !

اینجا که می نشینم دلم می خواهد صادقانه اعتراف کنم !

 

درمیان دنیایی که اینروزها همه می جنگند که حقوق زن و مرد را برابر کنند !‌ که همه

می کوشند و تلاش می کنند تا با افتخار بگویند زن ها باید برای خودشان مرد باشند !‌

پا به پای مردان کار کنند و تکیه کنند به دستها و بازوان خودشان تا زبانشان بر سر مردهای پرتوقع دراز باشد !!!

من عجیب زن بودن را دوست دارم !

اعتراف می کنم با این که کم نبوده زمانهایی که در کار تحصیل و ... همپای مردهای

همکار وهم کلاسی و حتی جلوتر از آنها گام برداشته ام اما هیچ گاه هیچ لذتی برایم

بالاتر ازلحظه هایی که زَنیت کرده ام نبوده است !

هیچ لذتی برایم بالاتر از این نبوده که آرامش بخش لحظه های سردی  بوده ام که با تمام

وجود حس کرده ام که بی من رنگ ِ امید و آرامش نداشت  !

هیچ لذتی برابر با لحظه ای که کسی زل زد  در چشمهایم و گفت چقدراز خدا ممنونم که

تورا دارم نبوده است ...

اعتراف می کنم هیچ کدام از تشویقها ، هوراها و لبخند های از سر ِ رضایت در محیط ِ کار

و تحصیل جای آن لحظه ی عاشقانه ای که تکیه دادم به شانه های ِ  مردی که

می پرستیدمش ( تکیه دادنی که نه از سر ِ ناتوانی که از فرط ِ عشق ! فرط ِ

نیاز ! ) و آن لبخند ِ از ته دل را نگرفت ...

اعتراف می کنم زن بودن هنر است !

هنر است که میان ِ درد های این زمانه مردی هر گاه زیر بار ِ درد این روزهای زندگی کمر

خم کرد ، تمام ِ امیدش به نو * ازش های زنی باشد تا در میان ِ خواستن و گرمای ِ

آ*غ*وشش  حتی برای ِ لحظه هایی رها شود از درد ، از رنج و خستگی و  این خواستن

انگیزه ای شود برای جنگیدنش با روزمرگیها ، با زندگی  ...

اعتراف می کنم

زن بودن سخت است ! اما عجیب لذت دارد  ...

 

 

 


 
تــرانــه ی مــن ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳  کلمات کلیدی:

اینجارو خیلی دوست دارم ...

درسته ف*ی*س*ب*و*ک   و خیلی شبکه های اجتماعی دیگه جدید ترن از اینجا اما

اینجا یه حس دیگه داره ، دوستایی که اینجا دارم بعضیاشون از سال 88 من و

میشناسن و همراه منن !

من بهترین و صمیمی ترین دوست زندگیمو از همین وبلاگ پیدا کردم ...

 

پس دیدم بی انصافیه که نظر شما دوستای گلم را نشنوم

 

ایــــن  رو بشنوید ، ترانه اش مال منه  و یه جورایی بعد از مدتها دوری از شعر و ترانه

اولین کارمه ، نظرتون رو بهم بگین لطفا :)


 
← صفحه بعد