می نویسم ، چرا که نوشتن تمام زندگی من است ...

http://daftareshghe.com/asheghane/golemanii.jpg

 

 

سلام ...

نامه ات رسید ...

از آن راه دور !

از بین این فاصله ...

رسید نازنینم ...

رسید ! تکیه گاه روزهای نه چندان دور زندگی من ...

رد اشک هایت روی نامه پیدا بود ...

رد بغضت روی اولین جمله ی دوستت دارم جا مانده بود ...

نوشته بودی ساعتت خوابیده روی لحظه ای که دستهایمان یخ کرد

از بی هم بودن ...

نوشته ای هرشب کنار درخت آرزوهایمان زانو می زنی ...

نوشته ای صدای درخت از شب گریه هایت در آمده !

نوشته ای از لحظه ی آخرین بوسه تا کنون ! لب هایت کبود مانده ! یخ زده !

نوشته ای که دیگر نه می توانی ببوسی ! نه می گذاری ببوسندت ...

نوشته ای که بوسه از روی عشق را از یاد برده ای !

نوشته ای قلبت را مهـــر وموم کرده ای ...

نوشته ای هیچ کس را راه نمی دهی به آغوشت !

نوشته ای بسیار آمده اند که در آغوشت گرم شوند ! اما بدتر یخ کرده اند در

آغوشی که روزی سهم من بود ...

نوشته ای هنوز هم زنده ای با یاد آوری شنیدن اولین دوستت دارم

از زبان من ...

نوشته ای دوستت دارم گفتن یادت رفته !

اینجای نامه ات را با بغض نوشتی ! لحنت را می شناسم !

حتی وقتی کلمات را ساده به بازی میگیری ...

نوشته ای همه را به اسم من می خوانی اینروزهــــا ...

نوشته ای لذت ناب اینروزهایت

یاد آوری خاطراتمان ! عشق مان و خواستنمان است ...

نوشته ای این همه فاصله ، این همه دوری باورت نمی شود این روزها ...

برایم نوشته ای از روزی که دلت شکست ...

زندگی من دیگر زندگی نشد !

نوشته ای از روزی که اشک ریختی برایم ! دیگر تمام تصویر لحظه هایم چشم های پر

از التماس توست ...

نوشته ای دلم برای چشمهایت تنگ شده !

نوشته ای

چشم هایت را به من برگردان ...

نوشته ای

خط بکش روی رفتن !

نوشته ای من روی دقایق رنگ پریده ی رفتنت تا ابد منتظرم ...

نوشته ای هنوز دوستت دارم ! برگرد ...

و نامه ات را باردی از اشک به پایان برده ای ...




نا مه ات رسید نازنینم ! رسید تکیه گاه لحظه های عاشقی من ...

کاغذ را بر میدارم

جواب نامه ات

با ردی از اشک ! با دردی گنگ در قفسه ی سینه ای که روزی تنها پناهگاه

خستگیت بود ...

می نویسم

سلام ...

دلی که روزی شکست ! دیگر شکست ...

پلی نیست برای بازگشت ...

راهی نیست ...

بگذار بمیرد خاطرات ! بگذار دفن شود لحظه های با هم بودن !

بگذار خالی باشد آغوش من و تو ...بگذار سرد باشد ...

بگذار اشک مهمان لحظه هایمان باشد ...

بگذار یادمان برود بگوییم دوستت دارم ...

بگذار دیگر هیچ لبی را عاشقانه نبوسیم ...

بگذار تنهایی را هرروز کنار این آدم هایی که هجوم می آورند برای داشتنمان

هزار باره لمس کنیم ...

بگذار تاوان بدهیم ...

وقتی من و تو

نیاموخته بودیم راه و رسم دوست داشتن را ...

بلد نبودیم عاشقی را ...






راستی از پس این همه فاصله ! جواب نامه ات رسید نازنین ؟!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

خـــ ـــدایا !

 

معجزه چه شکلـــ ــیــ ــه ؟؟؟!

 

نــ ــشونــ ــم میدی ؟!!

 

همــ ــیــ ــن یــ ــه بــ ــار !!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

http://1.almas.host56.com/images/c73a08511f0f.jpg

آرام  ِ جــ ــانــَ ـــمــ

یـ ــادَتـــ ـ بــ ـــاشـــ َـــد !

هــَ ـــمــِ ـه ی قــَ ـراردادهــ ـارا کــِ ـه روی

کــ ـاغــَ ـذهــ ـای بــ ـی جــ ـان نــ ـمی نویــ ـســَ ـنــ ـد !

بــ َـعــ ـضی از عــ َـهــ ـدهــ ـارا

روی قــَ ـلــ ـب هــ ـای هــَ ـم مــ ـی نــ ِـویــ ـســ ـیــ ـم ...

حــَ ـواســَ ـت به ایــ ـن عــ َـهــ ـدهــ ـای غــ ِـیــ ـر کــ ـاغــ َـذی بــ ـاشــ َـد ...

شــ ِـکــ َـســ ـتَنــ ِـشــ ـان

یــِ ـک آدم را مــ ـی شــ ِـکــَ ـنــ َـد

حــ ــواســ َتــــ بــ ـــاشــَ ـــد

یــِ ـک آدَمــ ـ را ...


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

امشب از اون شباست که می تونی درست روبروی خدا بایستی

 

و باهاش حرف بزنی ....

 

اگه موقع حرف زدن دلت و  بغضت شکست

 

دعــــا کردن واســه اونــایی

 

خیلی بهش احتیاج دارن یادت نـــره ...

 

مثـــل ِ مـــن ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

 

یه روزایی هست تورابــطه هــا

دِلـِـتــ میگیـــره ...

ســـرد میشــــی ...

از صبـــوری کــردن

ازدوری !

از فـــاصله ...

از انتظـــار ...

خستـــه میشـــی ...

 

بــعد دلــت می خواد

حتــی وقــتی ســردی

وقتی نــمی تونی عین بقیــه روزهــا

واســـه ی هم خاطره ات لحظه هـــای عــاشقانه بسازی

بـــاز هــم اندازه ی همون موقع هـــا

که گــرمی

که خــوبی

که دلـــیل آرامششی ...

دوســتتـــ داشــته باشـــه ...

ایـــن دوســت داشــتـــن و نشونت بده ...

حتـــی وقتی هــر چی میاد طرفت پسش می زنــی ...

 

یـــه روزایی هستـــ کــه دوست داری داد بــزنی

 

لعنتـــی !‌ بفهم !

ایــن ســرما ربطــی بــه کــم شدن احــساسم نداره !

مال دلتــنــگیــه !

دلتنگـــی واســه خـــود ِ تـــــــو ...

 

امــا یه چیزی انگار راه گلوتو می بنده 

که حتی نمی تونی از خودت دفاع کنی !

که سکوت می کنی ...

 

 

حالا تــو هــی بیــاو بگــو

نمــی دونم این روزهـــا کــه من بیشتر از همیشــه بهت احتیاج دارم

چـــرا اینجوری ســـردی ...

 

 

 

 

+ تــ ـــکـــرار کـــ ــن اسم مــ ــرا

ببـــیــن ! حــ ــتی در تــکرار ِ نــ ــام ِ مــ َـــن

رازیــ ــست زیــ ــبا ! شــ ــبــ ــیــ ــه ِ

                                             دوســـ ـــتـــــ داشتـــ ــن ِ تـــــ ــــــو ...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()

 

دارم از اینورخیابون  میرم اونطرف ...

تو شلوغی ترافیک که ماشین ها چسبیدن به هم و تکون نمی خورن  یهو چشمم رو

سرنشینای یه ماشین خشک میشه !

پشت دوتا خانم نشستن و جلو کنار راننده یه آقاهه !

تااینجاش خیلی طبیعیه خوب !‌می دونم ...

اما بخشی که باعث شد من زل بزنم بهشون این بود که آقاهه کنار راننده تکیه داده بود

به شیشه و تقریبا سه رخ نشسته بود و دستش و آورده بود پشت و دست خانومه

پشتی وگرفته بود تو دستش !

 

 

 

ناخود آگاه به دستام نگاه کردم ...

چقدر طفلک دستهای من اینروزها دلتنگند ...

چقدر طفلک این دست ها اینروزها تنها مانده اند ...

کارشان اینروزها شده پاک کردن اشکهای دلتنگی من ...

 

 

لــــــــعــــــــنــــــت به ســـــــفــــــــــر...

بـــه بُــغـــضــــ

              بُــغـــضــــ

                          بُــغـــضــــ ....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

 

تمام ِ اتاق سپید است   ...

گوشه ی اتاق کنارپرده ی حریر سفید اتاق ،  یک صندلی است ...

یک صندلی که نشسته ای روی آن ...

لپ تاپ نقره ای ات را گذاشته ای روی پاهایت و سخت مشغول کاری ...

یک دفعه از آن سوی اتاق دلم پر می کشد برایت ...

برای خط های افتاده میان پیشانی ات که همیشه هروقت حواست نیست  و غرق

انجام کاری هستی می آیند و می شینند روی پیشانی بلندت ...

می آیم سمتت ، حواست نیست ...

نزدیک تر می شوم ...

روبه رویت که می ایستم سرت را می آوری بالا ، نگاهم می کنی ...

از چشمهایم همه چیز را می خوانی ...

لپ تاپت را می گذاری روی زمین ...

می ایستی ...

دستم را میگیری و می کشی ام سمت خودت ...

سرم را می گذارم روی شانه ی امن ِ مردانه ات ، چشمهایم را می بندم ...

میان آغوشت ریه هایم را پر می کنم از عطرتنت ...

هی میان آغوشت نفس می کشم که پر شوم از تو ...

و تو سرم را بالا می آوری ...

مثل همیشه پیشانیم را میبوسی و زل می زنی به چشمهایم ...

و باز هم مثل همیشه نگاهت را تاب نمی آورم و تصویرت پیش چشمانم پشت پرده ی

اشک محو می شود ! تار می شود ...

پلک می زنم و رد اشک جاری می شود روی گونه هایم ...

سرم را می گذاری روی سینه ات و محکم در آغوشم میگیری ...

و من بازهم با اینکه اینجایی ، کنار منی ...

پر از اشک های دلتنگی ام ...

میان آغوش تو

حتی اشک ریختن هم زیباست ...

 

 

نگاهم پشت سر تو به پرده ی سپید رنگ اتاقت می افتد ...

پنجره ی اتاق باز است ...

بوی نم باران می آید ...

نگاه کن !

اینجا !

کنار احساس ما

بـــ ـــ ـــاران دارد می بارد ...

 

 

چشمهایم را باز می کنم ...

نیستی ...

اما

این بالش سفید رنگ خیس اشک است ...

اتاق بوی نم باران می دهد ...

پنجره باز است

و

از میان آغوشم عطر تن تو برمی خیزد ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

 

 

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند...

زن باید سنگین و رنگین باشد ، باید بیایند منت بکشند ، ببرندش بــــــــــا عزت ...

من می گویم زن اگــــــر زن باشد ، باید بشود روی عــــاشقیتش حساب کرد..

که باید عاشقی کردن بلد باشد . که جـــــــــا نزند ، جا نماند ، جا نگذارد .

هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز .

که بداند مرد هم آدم است دیگر، گـاهی باید لوسش کرد ، گاهی باید نـازش را کشید

گــاهی باید به پایش صبر کرد ...

حتی ، من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .

تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد ، بگذار دنبالت بدوند .

و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است یا مسابقه

اسب دوانی .

و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .

از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان . از آغوششان ، از عطر تنشـان ،

از صدایشــان . . . پررو می شوند ؟ خوب بشوند .

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم ؟

مگر ما به اتکــا همین دستها ، همین نگاهها ، همین آغوشهـا در بزنگاههای زندگی

سرپا نمانده ایم ؟ ...

چرا باید شوق من برای خوشحالی کسی - مردی - ، برای شنیدن صدایش

نگرانیهایم ، دلتنگی هایم ، آرزوهایم ... مرا کوچک کند ؟

من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم . من نمی فهمم زن بودن با

سنگین رنگین بودن،با سکوت ، با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟

من بلد نیستم در سـایه دوست داشته باشم . من می خواهم خواستنم گوش فلک

را کر کند .

من می خواهم ، مَردَم ، حتی اگر مردِ من هم نبود ، دلش غنج بزند ازاین که

بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .

من می خواهم ، زن باشم ...

بگذار همه دنیـا بداند ، مردی این حوالی دارد

دوستت دارم هــای مرا ،

با خود می برد ...!

 

 

 

 

 

 

اینو یه جا خوندم خیلی به دلم نشست !

آروم شدم !

حرف ِ دلمه !‌ عجیبـــ ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()