تمام ِ اتاق سپید است ...
گوشه ی اتاق کنارپرده ی حریر سفید اتاق ، یک صندلی است ...
یک صندلی که نشسته ای روی آن ...
لپ تاپ نقره ای ات را گذاشته ای روی پاهایت و سخت مشغول کاری ...
یک دفعه از آن سوی اتاق دلم پر می کشد برایت ...
برای خط های افتاده میان پیشانی ات که همیشه هروقت حواست نیست و غرق
انجام کاری هستی می آیند و می شینند روی پیشانی بلندت ...
می آیم سمتت ، حواست نیست ...
نزدیک تر می شوم ...
روبه رویت که می ایستم سرت را می آوری بالا ، نگاهم می کنی ...
از چشمهایم همه چیز را می خوانی ...
لپ تاپت را می گذاری روی زمین ...
می ایستی ...
دستم را میگیری و می کشی ام سمت خودت ...
سرم را می گذارم روی شانه ی امن ِ مردانه ات ، چشمهایم را می بندم ...
میان آغوشت ریه هایم را پر می کنم از عطرتنت ...
هی میان آغوشت نفس می کشم که پر شوم از تو ...
و تو سرم را بالا می آوری ...
مثل همیشه پیشانیم را میبوسی و زل می زنی به چشمهایم ...
و باز هم مثل همیشه نگاهت را تاب نمی آورم و تصویرت پیش چشمانم پشت پرده ی
اشک محو می شود ! تار می شود ...
پلک می زنم و رد اشک جاری می شود روی گونه هایم ...
سرم را می گذاری روی سینه ات و محکم در آغوشم میگیری ...
و من بازهم با اینکه اینجایی ، کنار منی ...
پر از اشک های دلتنگی ام ...
میان آغوش تو
حتی اشک ریختن هم زیباست ...
نگاهم پشت سر تو به پرده ی سپید رنگ اتاقت می افتد ...
پنجره ی اتاق باز است ...
بوی نم باران می آید ...
نگاه کن !
اینجا !
کنار احساس ما
بـــ ـــ ـــاران دارد می بارد ...
چشمهایم را باز می کنم ...
نیستی ...
اما
این بالش سفید رنگ خیس اشک است ...
اتاق بوی نم باران می دهد ...
پنجره باز است
و
از میان آغوشم عطر تن تو برمی خیزد ...