دلنوشته های یک خیال کبود ...

اینــ ــجــ ــا ! نــَقــ ــش ِخیــ ـــال ِ مــ َـــن ! خــ ــیــ ــال ِ کــ َـبـ ـود ِمــ َــن ...























مشاهده یادداشت خصوصی

سارا . ۱۳٩۱/٢/٢٧ . ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ . نظرات ()

جرات می خواهد میان ى این همه زن های آرمانگرای ِاینروزها تمام قد ایستادن و اعتراف

کردن !

اینجا اما محیط امن صداها ی من است !

اینجا که می نشینم دلم می خواهد صادقانه اعتراف کنم !

 

درمیان دنیایی که اینروزها همه می جنگند که حقوق زن و مرد را برابر کنند !‌ که همه

می کوشند و تلاش می کنند تا با افتخار بگویند زن ها باید برای خودشان مرد باشند !‌

پا به پای مردان کار کنند و تکیه کنند به دستها و بازوان خودشان تا زبانشان بر سر مردهای پرتوقع دراز باشد !!!

من عجیب زن بودن را دوست دارم !

اعتراف می کنم با این که کم نبوده زمانهایی که در کار تحصیل و ... همپای مردهای

همکار وهم کلاسی و حتی جلوتر از آنها گام برداشته ام اما هیچ گاه هیچ لذتی برایم

بالاتر ازلحظه هایی که زَنیت کرده ام نبوده است !

هیچ لذتی برایم بالاتر از این نبوده که آرامش بخش لحظه های سردی  بوده ام که با تمام

وجود حس کرده ام که بی من رنگ ِ امید و آرامش نداشت  !

هیچ لذتی برابر با لحظه ای که کسی زل زد  در چشمهایم و گفت چقدراز خدا ممنونم که

تورا دارم نبوده است ...

اعتراف می کنم هیچ کدام از تشویقها ، هوراها و لبخند های از سر ِ رضایت در محیط ِ کار

و تحصیل جای آن لحظه ی عاشقانه ای که تکیه دادم به شانه های ِ  مردی که

می پرستیدمش ( تکیه دادنی که نه از سر ِ ناتوانی که از فرط ِ عشق ! فرط ِ

نیاز ! ) و آن لبخند ِ از ته دل را نگرفت ...

اعتراف می کنم زن بودن هنر است !

هنر است که میان ِ درد های این زمانه مردی هر گاه زیر بار ِ درد این روزهای زندگی کمر

خم کرد ، تمام ِ امیدش به نو * ازش های زنی باشد تا در میان ِ خواستن و گرمای ِ

آ*غ*وشش  حتی برای ِ لحظه هایی رها شود از درد ، از رنج و خستگی و  این خواستن

انگیزه ای شود برای جنگیدنش با روزمرگیها ، با زندگی  ...

اعتراف می کنم

زن بودن سخت است ! اما عجیب لذت دارد  ...

 

آرامــ ـــش ( click )

 

سارا . ۱۳٩۱/٢/٢٤ . ۸:۱٦ ‎ب.ظ . نظرات ()

چه منطقی می چینند بعضی آدم ها دم ِ رفتن ...!!!

چه تخیلی می بافند از مردانگی ِ خودشان !!!

بر و بر زل می زنند در چشمهایت و  در مقابل درد ی که داری از جدایی می کشی

می گویند : نامردی کردم ؟! سوء استفاده کردم ؟!

و نشان مردانگی شان این است که تو هنوز با^ک ^ر^ه ای و شانس ِ انتخاب شدن

داری !

دلم می خواهد آنقدر محکم باشم آن لحظه که تمام ِ نفرتم را از این جمله سیلی ِ

محکمی کنم و بخوابانم زیر ِ گوش ِ همچین آدم هایی تا یاد بگیرند با^ک ^ر^ه گ^ی به

جسم نیست !

یاد بگیرند دلی که در پس ِ نگاهی لرزید ، دلی که تکیه اش را داد به یک احساس !

دلی که دل بست به دوستت دارم های بی امان ِ دیروزتان دیگر باکره نیست !

حواستان کجا بود دیروز ؟!

پای ِ رفتنتان کجا بود آن لحظه که بی پروا کنار گوشهایش لالایی عاشقانه

می خواندید ؟!

من از اینکه نامش را گذاشته اید مردانگی متنفرم !

از اینکه ملاک ِ تعهدتان شناسنامه است متنفرم !

از اینکه نمی بینید روح ِ یکی را کشته اید و در عوض به خودتان به به و چه چه می گویید

که از جسمش سوء استفاده !!!! نکرده اید ! بیزارم !!!

 

 

 

من دلم از آدم های این زمانه خیلی گرفته !

من از اینکه هر لحظه در میان ِ این شهر دلی می شکند درد می کشم !

من از اینکه همه ی ما آدم ها موقع نصیحت کردن و بالای منبر رفتن استادیم و پای ِ عمل

همه مان یکجور میلنگیم ! بدجور آشوبم !

شعار نیست ! به جان ِ عزیز ترین هایم در زندگی شعارنمی دهم ! به همین بغض ِ

لعنتی ِ لا مصبی که چسبیده بیخ ِ این گلویم قسم

دیگر انگار این دنیا ! دنیایی که در آن آدم ها تمام ِ حواسشان به جای ِ رنگ ِ خون ِ دلت

پی ِ سرخی لبانت است جای ماندن نیست !

انگار هر چه میگردی تا میان ِ این شهر ِ تاریک روزنه ای بیابی نیست !

من دلم این روزها از مردمان ِ شهر ِ خاکستری ام  که حواسشان به حرمت دل های

یکدیگر نیست خیلی گرفته ....

 

 

بعضی چیزها را که می بینم و می شنوم بغض و می کنم و اما میان ِ همان بغض می

گویم خدایا شکرت که تنهایم ... که هنوز تنهایم !!!

 

 

پی نوشت !!!

=================

عجب پست ِ آشفته ای شد ! ببخشید ...

 

 

سارا . ۱۳٩۱/٢/٢٠ . ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ . نظرات ()

 

گاهی باید کسی باشد میان لحظه هایت بی توقع فقط دوستت بدارد ...

یکی که باشد بهانه ی دلتنگیهای گاه و بی گاهت !

یکی باشد که از پی هردردی گوشی و برداری و شماره اش را بگیری و با شنیدن

صدایش غرق شوی در آرامش ، در اطمینان  !

باید کسی باشد آنزمان که از پس هر خستگی و دردی آه می کشی ، صورتت را بگیرد

میان دستهایش و زل بزند میان ِ چشمهایت و بگوید مگر من مرده ام که آه می کشی !

و تو نگاهش کنی و فراموش کنی درد داری ! فراموش کنی غصه داری ...

باید کسی را داشته باشی که جراتش را داشته باشی میان ِ آغوشش اعتراف کنی !

کسی که آغوشش امن ترین جای دنیا باشد برای ِ اشک هایت   !

باور کن ! هر جای این دنیا هم که باشی باید کسی باشد در لحظه هایت که

گاهی فقط یک خط برایت بنویسد مراقب خودت باش ! بنویسد دوستت دارم ! و تو میان ِ

تمام دغدغه هایت ، میان ِ کلاس ها و کارها و کتاب ها و جزوه ها یت از همان یک جمله

بلرزد دلت ، غرق شوی در شوری نا گفته و ناپیدا ...

یکی که میان ِ قرض و قوله و چک ها و دغدغه های کاریت آنزمان که از فرط استیصال

سرت را میان ِ دستانت فشار می دهی ! ناگهان نا خودآگاه بلند شوی  وچشمهایت را

که باز می کنی ببینی بدون ِ اینکه بخواهی سر از کنار او در آورده ای !

که دارید دست در دست هم راه می روید یا  دارید با هم چای مینوشید و انگار نه انگار تا

ثانیه ای پیش از فرط ِ درماندگی پردرد ترین آدم ِ روی زمین بودی کنار او مستانه می

خندی و آرامی ...

 

فرقی نمی کند مدیر عامل باشی یا کارمند ! رییس باشی یا مرئوس ! دکتر باشی یا

پرستار ! کارفرما باشی یا کارگر ...

هر کسی هستی ! هرجایی هستی ...

باید گاهی کسی باشد که  روبرویت بنشیند ، دستهایت را بگیرد میان ِ دستش  نگاهت

کند با عشق ! بی هوس ! بعد تورا بکشد سمت ِ خودش ! سرت را بگذاری روی شانه

هایش و ریه هایت را پر کنی از عطر ِ تنش ! و همانطور که موهایت را سپردی به دست

هایش تا نوازشت کند ! با هر نفس میان ِ آغوشش آرام و آرام تر  شوی ...

 

ببین یک لحظه با خودت صادق باش ! چنین کسی در زندگیت هست ؟؟؟!

اگر هست تعلل نکن ! همین لحظه به پاس ِ بودنش

به پاس ِ داشتنش ...

ســ ـــجـــ ـــده شــ ُکــر بجا بیاور !

 

 

 

با این آهنگ { cLicK }  نوشتمش !  با بغض ...

 

 

بعد هی به این جمله فکر کردم که

تنهایی می دانی کجایش درد دارد ؟!

انـــ‌ ـــکـــ ـــارش ...!!!

 

 

سارا . ۱۳٩۱/٢/۱٤ . ٢:٥۱ ‎ب.ظ . نظرات ()

 

* با این توضیحات بقیه مطلبو  بخونید والا نوشته زیر یه کم گنگه ...

 

محل اتفاق : دفتر وکالت !

موضوع : حل و فصل مسئله طلاق ِ بین یک زن و شوهر !!

ضارب : داماد ِ وحشی !( البته پزشک هم بودن !!!!!!! )

مضروب : پدر زن !!!

دخترک ِ غمگین : همان عروس ِ زیبایی که مرد ِ دیروز ِ رویاهایش جلوی چشمانش پدرش را با پرتاب ِ شی ء شیشه ای مضروب کرد !

همان دخترک غمگین ِ زیبایی که تکیه گاه  !!!!! دیروزش  امروز جلوی پدر و مادرش فریاد

زد که تو اگر به خانه ی من برگردی فقط یک کلفت خواهی بود ....

 

 

 

 

 

وای چه روزی بود امروز !!!

فکر کن جلوی چشمت دعوا شه و یه آدمو بخوان بکشن !!!

بعد در عرض یک لحظه سرامیک های سفید ِ شرکتتون خون ِ خالی بشه !!!

پ ^ل^ی^س هم که نگران نباشید به موقع در صحنه حاضره !!!!! کافیه زنگ بزنین به

110 بعد جونتون در میاد تا بیاد !!!! یعنی امروز تا مرز ِ سکته رفتیم هممون تو محل ِ کار

تا        پ ^ل^ی^س همیشه در صحنه برسه و یه روانیو جمع کنه ببره !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* برای تو دخترک ِ زیبای ِ نا آرام ...

 

برای اولین بار بود که همدیگر را میدیدیم ، درست ! اما دیدی گاهی یک آدم همان بار اول

به دلت می نشیند ؟؟!! دیدی به چشمهای بعضی آدم ها که نگاه می کنی انگار 1000

سال است که می شناسیشان ؟!!

دیدی بعضی نگاهها چقدر درد پشتشان پنهان  است ؟!

اصلا دیدی بعضی از نگاهها چقدر حرف دارند با اینکه لبهایشان بسته است ؟!

بعد تو اصلا دنبال ِ بهانه ای که دستهای صاحب این نگاه ِ پر غصه ی زیبا را در دست

بگیری و بگویی با من حرف بزن ! درد ِ دل کن !

دنبال ِ بهانه ای که آغ^و^ش^ت را باز کنی تا شاید حتی مرحمی شود هرچند کوچک بر روی

زخم هایش ! بر روی درد هایش که تو تنها بخشی از آنها را جلوی چشمهایت دیده ای !

و اشک های ِ تو شد همان بهانه !

چند لحظه نگاهم گردی ...

در نگاهت التماسی بود نشان از بی پناهیت !!!

از خستگیت ، از دردت !

چشمهایت پر شد !

دلم ازمعصومیت نگاهت لرزید ...

چشمهایت پر شد و من با اینکه بیش از چند لحظه نبود دیده بودمت در آ^غ^و^ش^ گرفتمت !

تو در آ^غ^و^ش^ من که شاید تا لحظه ای قبل غریبه بودیم  ، که اگر در کوچه و خیابان

و تاکسی هم را میدیدیم بی تفاوت از کنار هم رد میشدیم زار زار گریه کردی وحرف زدی!

درد ِ دل کردی ...

و من با بغض فقط  نوازشت کردم ت آرام شوی  !

خدایا چه سریست در آفرینش ِ انسانها !؟

وقتی حتی برای لحظه ای آرامش میبخشیم ، خودمان هم آرام می شویم ...

 

دخترک ِ زیبای غمگین ...

درد ِ بی پناهی و تحقیر شدنت را حس کردم با تمام ِ وجود ...

و چقدر دردلم جا باز کردی در همان یک لحظه ...

برایت لبخند می خواهم از خدا ! بی دغدغه ، بی ترس ، با آرامش ...

حتما لبخند به آن چهره ی زیبا و معصومت بیشتر می آید ، حتما ...

 


پی نوشت

-------------------------------------------

پست زیر چیز ِ خاصی نبود بیشتر واسه اینکه جلو چشم ِ خودم نباشه رمزیش کردم !!!

سارا . ۱۳٩۱/٢/۱٠ . ٩:٤٩ ‎ب.ظ . نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

سارا . ۱۳٩۱/٢/٦ . ٧:٥٤ ‎ب.ظ . نظرات ()

یادش بخیر ! حدود 10 ماه پیش یعنی روزهای اولی که تازه اومده بودم سر این کار جدید ، 3 نفر خانم بودیم و یکی از بزرگترین معضلاتمون این بود که  وقتی غذامون تموم میشه اضافه های غذامون و گاهی نون هایی که تو شرکت می مونه و خشک میشه و اینارو به جای سطل زباله ی شرکت کجا میشه ریخت ؟!

من خودم به شخصه به حرمت داشتن  نون و برنج و این چیزا خیلی اعتقاد دارم و دوست ندارم اینارو قاطیه آشغالای غیر قابل استفاده کنم چون می بینم که اینا غذای کامل کلی کبوتر و گنجشک و اینای گرسنه تو این شهره !

تو محل کار قبلیم یه بالکن گنده داشتیم و یکی از علاقمندیهام غذا دادن به گنجیشکا و کبوترا بود ...

بعد این شرکت جدید ِما اصلا بالکن و اینا نداره و من و دوستان بابت این موضوع کلی غصه می خوردیم !

تا اینکه دیدم از غصه خوردن و دست رو دست گذاشتن کاری درست نمی شه ! :دی

واسه همین فضای حدودا 5 سانتی متری یا یه چیزی در  همین حدود جلوی پنجره ی آشپزخونه رو اختصاص دادم به ریختن این چیزا !

همکارام روزای اول می گفتم اینجا اصلا گنجشک نمیاد که !

اولا خیلی باریکه ! بعدم اینکه این روبروی دفتر اینقد ساختمون بلند و اینا داره ! اینقد شلوغ پلوغه  که کلا گنجشکا از اینجا فرارین !!!

خلاصه کلنی هیچکی خوشبین نبود به این کار من و همه فکر می کردن وقتمو تلف می کنم و اینا ! تازه کلی هم گند کاری میشه پشت پنجره ی دفتر !

دوروز اول  یه کمی برنج و نون ریختم واسه امتحان ! بعد نشون به اون نشون که تا دوروز همونجوری دست نخورده مونده بود !!!

رودروایسی کرده بودن حیوونکیام !!!


بعددو روز یه روزصبح دیدم بـــــ ــــــــلـــ ــــه !!!!!!!

این موجودات ِ دوست داشتنی بالاخره افتخاردادن و تشریف آوردن و میل نمودند ...

چیز ی نیستا ! اما خیلی خوشحال شدم !!!

غذا دادن به پرنده ها رو دوست دارم !

خوشحال شدم که بالاخره گنجشکا پشت این پنجره کوچیک من و پیدا کردن !


حالا که 10ماه ازاون روزا می گذره جاتون خالی کلی باهم دوست شدیم و من روزی چند بار این جا رو          { click }       پر از نون  و  برنج  می کنم  و  در  عرض  چند  دقیقه  همه شو می خورن ...

مدیر عاملمون چند وقت پیش می گفت روزایی که نیستی و مرخصی میری این گنجیشکا بدجوری این پشت سرو صدا می کنن ها !!!

راست میگه و اینجوری شد ه که الان دیگه غذای این گنجیشکا از غذای خودم واجب تر شده و حتی اگه غذا ی خودمو یادم بره حق ِ این گنجیشکا محفوظه و محاله یادم بره !!!


و خلاصه اینجوری شد که من و گنجیشکای اینجا دیدن ِ هم عادتمون شده :)




پی نوشت :

=======================

*  خدایا همچنان ...... :)


* عاشق ِ بوی ِ بارانم ! رنگ ِ سبز ِ این روزهای برگهای ِ نورس درختان ...

عــ ـــاشق ِ بــ هــارم ! بــ ـــهار....

سارا . ۱۳٩۱/٢/۱ . ۱:٠٧ ‎ق.ظ . نظرات ()

دارم تو بلوار کشاورز تقاطع حجاب از اینور خیابون میرم اونور یهو یه خانم حدودا 50 تا 55 ساله میاد خودشو می چسبونه بهم و میگه بذار منم باهات بیام اونور خیابون بعد قبل از اینکه منتظر شه من جوابی بدم شروع می کنه به تعریف کردن که همین الان یه موتوری کیفمو زد و هم زمان هم شونه اش رو می ماله !

من ( گیج و مبهوت ) : جدی ؟!!!همین الان ؟؟!

خانم مالباخته !!! : آره دخترم !!!

من ( در حالی که اصلا نمی دونم چی بگم ) : آخی !!!

خانم مالباخته !!!: حالا جالبش اینه که با این پادرد و کمر درد و حالم که داره از شدت هول کردن بهم می خوره ( همون موقع هم دستش رو به نشونه ی تهوع میگیره جلوی دهنش ) باید تا خونه پیاده برگردم ! چون همه پولهامو برد دیگه دزد عوضی !!!! آخ آخ ! چیکار کنم حالا !

من ( درحالی که یکم شک کردم تازه !!! ، در حال دو به شک بودن میان راست و دروغ بودن حرفاش  ) : خونتون دوره ؟؟!

خانم مالباخته !!! : آره مادر میدون فاطمی ام !!

من ( خوشحال و خندون از راهکار رسیده به ذهنم ) : اِه ! چه خوب ! من هم مسیرم اونجاست بیاین با من سوار شین کرایه تاکسیتونو حساب می کنم تا اونجا !!!

خانم مالباخته !!! : آنچنان نگاه غضبناکی به من کرد که یه آن ترسیدم فکر کردم دزد کیفشو شناسایی کرده اصن !!! :| روشو به شدت با خشم و غضب ازم برگردوند و  موبایلشو از جیبش در آورد و شروع کرد به حرف زدن با موبایلو از من دور شد !

اینبار در مسیر مخالف و برگشت به سمت اونور خیابون رفت و چسبید به یه خانوم ِ دیگه و بغل گوشش داشت یه ریز حرف میزد !:|

 

مسیر ِ خونشون عوض شد یهو !!!

اونم 180 درجه !!!

 

 

 

پی نوشت ...

=================

* خدایا !!! برای با هم بودن هیچ تلاشی نمی کنیم  ! نه من و نه تو !!!

و این درد دارد برای من !!! خیلی !!! خیلی درد دارد ....

 

* دوستای گلم کلی شرمنده بزودی همه ی کامنتارو جواب میدم و تایید می کنم :-*

 

سارا . ۱۳٩۱/۱/٢۸ . ۸:٠٦ ‎ب.ظ . نظرات ()